محمد على مجاهدى

387

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

( روشن ) ! بس است بس كه ز دلها خروش خاست * اين طشت باژگونه پر از انقلاب شد ( روشن ) ! بس است ، سوز دل و آب ديده‌ات * نيكوترين ذخيرهء روز حساب شد ( روشن ) ! بس است ، بر سر اولاد بو البشر * خاك ، از شهادت خلف بو تراب شد ( روشن ) ! بس است ، از غم آن شاه تشنه‌لب * صحرا ، گرفت آتش و دريا ، سراب شد ظلمى چنين ، زمانه به كس پيش « 1 » ازين نكرد * ديگر جفا نداشت ، از آن بيش ازين نكرد « 2 » قصيدهء عاشورايى فلك ! اين قوم كه زد غوطه به خون محرم‌شان * مىزنى زخم ستم چند به دل هر دم‌شان ؟ بانوان حرمى را كه ملك محرم نيست * مىبرى خوار چرا در بر نامحرم‌شان ؟ گشته مهمان ز جفاى تو به آب دم تيغ ! * خسروانى كه طفيلى است همه عالم‌شان تشنهء آب فرات‌اند ز جور تو و ، هست * تشنهء خاك قدمگاه به جان زمزم‌شان آه از حسرت اين سلسله ! كز جور يزيد * بست از كينه به يك رشته عدو محكم‌شان زد قضا عقدهء غم بر دل زهراى بتول * از پريشانى گيسوى خم اندر خم‌شان پسران پدرش را چون به خون زينب زار * غوطه‌ور ديد در آن دشت ز بيش و كم‌شان برد با خود به سر نعش برادر به خروش * كودكان را ، همه با نالهء زير و بم‌شان گفت : اينك ز برت مىروم و ، با دل ريش * دختران را ، كه نبينم پس ازين خرم‌شان مىبرم همره‌شان از سر نعش تو به شام * عمر كو تا به سر خاك تو بازآرم‌شان از عطش گشته اگرچه لب‌شان خشك ، ولى * ديده‌اى هست ز بيداد فلك پرنم‌شان نوجوانان كه در اطراف تو غلتيده به خون * تا قيامت نرود از دل تنگم غم‌شان تا دگر با دل‌شان سيل سرشكم چه كند ؟ * گلرخانى كه شد آزرده ، تن از شبنم‌شان خفته احباب تو با پيكر صد چاك به خاك * فرصتم نيست كه بر زخم نهم مرهم‌شان وه كه اين كوردلان چشم كنيزى دارند * از حريمى كه بود جاريهء مريم‌شان ! نتوان كرد بيان حال گروهى ( روشن ) ! * كآسمان ، جامه سيه ساخته در ماتم‌شان « 3 »

--> ( 1 ) . در متن كلمهء ( بيش ) آمده كه تصحيح قياسى شد . ( 2 ) . همان ، ص 602 و 603 . ( 3 ) . همان ، ص 616 - 617 .